... تا شب خیس محبت رفتم

خونه ی کوچولوی من . . .
 
مرگ تدریجی یک کارگردان . . .
ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۱  

مدتها پیش به خودم قول دادم دیگه هیچ وقت تلوزیون ایران رو نگاه نکنم چون جز چند برنامه خاص که خیلی کوتاهند و معمولا نیمه شب پخش میشن برنامه درست و حسابی توی تلوزیون وجود نداره. این اواخر اسم یک کارگردان مطرح ایرانی یعنی فریدون جیرانی باعث شد دوباره بیام سراغ تلوزیون برای دیدن اولین سریال این کارگردان یعنی مرگ تدریجی یک رویا ولی چنان از دیدن این سریال زده شدم که حد نداشت. من نمیدونم چرا کسی مثل فریدون جیرانی حاضر شده همچین سریال مزخرفی رو بسازه؟ واقعا دلم میخواد دلیل این کارو بدونم.

این سریال پر از توهینه. توهین نسبت به زن ایرانی. زنان این سریال مثل مارال و ساناز که نماینده قشر تحصیل کرده جامعه اند لاوبالی گری رو به بالاترین حد خودش رسوندن و به هیچ قید و بندی پابند نیستن در عوض خواهران حامد خانم هایی خونه دار و مومن و متعهد و پاک و آفتاب ندیده اند که همه دنیا ازشون راضی اند و مثل کلیدی که درو باز میکنه مشکلات همه رو حل میکنن.

 همه خانم های ولگرد و علاف این سریال مانتویی اند در حالی که خواهران حامد و منشی اش و منتقدین کتاب مارال همه چادری و محجبه اند و همون قصه قدیمی در تلوزیون ایران که همه آدم های خوب چادری اند . . .

مارال که مثلا یک زن جدید و امروزیه که با رمان خودش دنیا رو تکون داده و جایزه فرنگ زده ها رو برده و جامعه نسوان ایران رو به چالش کشیده یک زن بی دست و پا و احمق بیشتر نیست که رفتار مثلا خون سردانه اش و پر از درماندگی اش حال آدم رو به هم میزنه. بازیگرش (سامیه لک) هم کوچکترین حرکتی در جهت باورپذیریش ارائه نمیده و فقط با اون نگاه های مسخرهاش زندگیشو میسپره دست چند تا احمق دیگه که براش تعیین تکلیف کنن. نمیدونم این آدم با این همه درماندگی که تکلیفش با خودشم روشن نیست چطور میتونه یک رمان به این مهمی نوشته باشه؟!

زن های مدرن این سریال همه بی قیدند و بد و  خرابکار ولی خانواده حامد انقدر پاکند و خوب و مهربون که شاید در قسمت های آینده بهشون وحی هم بشه که هستی کجاست!

مسئله اصلی که سریال روش متمرکز شده یعنی زن سنتی و زن مدرن رو هیچ کس نمیتونه در ایران درست تعریف کنه چون جامعه ما در موارد بسیار مهمتری مثل فرهنگ و هنر و اقتصاد و سیاست هنوز درگیره این مفهومه و هیچ کدوم از روشنفکرای ما نمیتونن مرزش رو تعیین کنند ولی هزاران زن در جامعه ما هستند که دارند در همین مرز زندگی میکنند و هیچ مشکلی هم ندارن و یا مشکلشون به حادی مارال نیست. . .

این دیالوگ ساناز همیشه روی پیش پرده های سریال پخش میشه که میگه اونهایی که خارجن بخاطر همین طرز فکر اونجا دوام آوردن که بی انصافیه محضه. همه اونهایی که خارجن وطن فروش نیستن، خائن نیستن، غرب زده و از خود بیگانه نیستن آقای جیرانی 

در آخر نباید از بازی چشمگیر ستاره اسکندری تعریف نکنم که خیلی زیبا ست ولی در نهایت بد ذاتی غلو شده نقش ساناز هم به دل نمیشینه ولی به هرحال اون یک زن امروزیه  و در این سریال میبایست بد نشون داده میشده .

من واقعا برای فریدون جیرانی متاسفم حتی اگر دستش هم در ساخت یک سریال رئالیسم به علت سیاست های خاص تلوزیون بسته بود بهتر بود که این سریال رو نسازه تا اینکه بخواد به همین را حتی قشر بزرگی از جامعه ایران رو به تمسخر بگیره . . .  

دروغ بسه آقای جیرانی . حقیقتی رو که بهش باور دارید بگید . . .



 
برگشتم . . .
ساعت ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٦  

با همین چشم ، همین دل
 دلم دید و چشمم می گوید
آن قدر که زیبایی رنگارنگ است ،‌هیچ چیز نیست
 زیرا همه چیز زیباست ،‌زیباست ،‌زیباست
و هیچ چیز همه چیز نیست
 و با همین دل ، همین چشم
چشمم دید ، دلم می گوید
 آن قد که زشتی گوناگون است ،‌هیچ چیز نیست
زیرا همه چیز زشت است ،‌ زشت است ،‌ زشت است
 و هیچ چیز همه چیز نیست
 زیبا و زشت ، همه چیز و هیچ چیز
 وهیچ ، هیچ ، هیچ ، اما
با همین چشم ها و دلم
 همیشه من یک آرزو دارم
 که آن شاید از همه آرزوهایم کوچکتر است
از همه کوچکتر
و با همین دو چشمم
 همیشه من یک آرزو دارم
 که آن شاید از همه آرزوهایم بزرگتر است
 از همه بزرگتر
 شاید همه آرزوها بزرگند ، شاید همه کوچک
 و من همیشه یک آرزو دارم
 با همین دل
 و چشمهایم
 همیشه . . .

 

 



 
بهشت گمشده
ساعت ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٩/۱٠  

بهشت گمشده یکی از بهترین کتاب هایی است که خوانده ام .  زیبا و ملکوتی و پر از الفاظ زیبا. در جایی از کتاب وقتی آدم از بهشت رانده می شود میکائیل فرشته آسمانی پندی به او میدهد  :

                 در زمین آنچه با علم تو سازگار است را بیفزا ؛ مهربانی را بیفزا ؛

                 ایمان را بیفزا ؛ تقوا را بیفزا و عشق را که روح همه چیز است ...

                در آن صورت از ترک این بهشت آزرده نخواهی شد زیرابهشتی 

                 بس عظیم تر در درون خود خواهی داشت ...



 
و تو سهراب منی ...
ساعت ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۸/۱۳  

گوش كن ...  دورترين مرغ جهان مي خواند.
شب سليس است، و يكدست ، و باز.
شمعداني ها
و صدادارترين شاخه فصل ، ماه را مي شنوند.

پلكان جلو ساختمان ،
در فانوس به دست
و در اسراف نسيم ،

گوش كن ، جاده صدا مي زند از دور قدم هاي ترا.
چشم تو زينت تاريكي نيست.
پلك ها را بتكان ، كفش به پا كن ، و بيا.
و بيا تا جايي ، كه پر ماه به انگشت تو هشدار دهد
و زمان روي كلوخي بنشيند با تو
و مزامير شب اندام ترا، مثل يك قطعه آواز به خود جذب كنند.

پارسايي است در آنجا كه ترا خواهد گفت :
بهترين چيز رسيدن به نگاهي است كه از حادثه عشق تر است. . .



 
 
ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٧/٧  
صدا كن مرا.
صداي تو خوب است.
صداي تو سبزينه آن گياه عجيبي است
كه در انتهاي صميميت حزن مي‌رويد.

در ابعاد اين عصر خاموش
من از طعم تصنيف در متن ادراك يك كوچه تنهاترم.
بيا تا برايت بگويم چه اندازه تنهايي من بزرگ است.
و تنهايي من شبيخون حجم تو را پيش‌بيني نمي‌كرد.
و خاصيت عشق اين است.

كسي نيست،
بيا زندگي را بدزديم، آن وقت
ميان دو ديدار قسمت كنيم.
بيا با هم از حالت سنگ چيزي بفهميم.
بيا زودتر چيزها را ببينيم.
ببين، عقربك‌هاي فواره در صفحه ساعت حوض
زمان را به گردي بدل مي‌كنند.
بيا آب شو مثل يك واژه در سطر خاموشي‌ام.
بيا ذوب كن در كف دست من جرم نوراني عشق را.

مرا گرم كن
(و يك‌بار هم در بيابان كاشان هوا ابر شد
و باران تندي گرفت
و سردم شد، آن وقت در پشت يك سنگ،
اجاق شقايق مرا گرم كرد.)

در اين كوچه‌هايي كه تاريك هستند
من از حاصل ضرب ترديد و كبريت مي‌ترسم.
من از سطح سيماني قرن مي‌ترسم.
بيا تا نترسم من از شهرهايي كه خاك سياشان چراگاه جرثقيل است.
مرا باز كن مثل يك در به روي هبوط گلابي در اين عصر معراج پولاد.
مرا خواب كن زير يك شاخه دور از شب اصطكاك فلزات.
اگر كاشف معدن صبح آمد، صدا كن مرا.
و من، در طلوع گل ياسي از پشت انگشت‌هاي تو، بيدار خواهم شد.
و آن وقت
حكايت كن از بمب‌هايي كه من خواب بودم، و افتاد.
حكايت كن از گونه‌هايي كه من خواب بودم، و تر شد.
بگو چند مرغابي از روي دريا پريدند.
در آن گيروداري كه چرخ زره‌پوش از روي روياي كودك گذر داشت
قناري نخ زرد آواز خود را به پاي چه احساس آسايشي بست.
بگو در بنادر چه اجناس معصومي از راه وارد شد.
چه علمي به موسيقي مثبت بوي باروت پي برد.
چه ادراكي از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراويد.

و آن وقت من، مثل ايماني از تابش "استوا" گرم،
تو را در سرآغاز يك باغ خواهم نشانيد.


 
از زخم قلب ...
ساعت ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٦/٢٠  

- بی آرزو چه می کنی ای دوست ؟

- با مرده ای درون خویش به ملالی سخنی می گویم

... و شما را پرستیده است هر مرد خود پرست 

هوا خاموش ایستاده است

و از آخرین کوچ پرندگان پرهیاهو سالها می گذرد  

آب تلخ این تالاب اشک بی بهانه من نیست ؟

- به چه می گریی ؟

- نمی دانم . زمستانها همه در من است . . .

به هر اندازه که غریبه ای سر بر شانه ات گذارد

بازی آشناست غم ...

                                                                  بامداد              



 
راز ...
ساعت ٢:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٥/٢٠  

حیات گیاهی در به خاک سپردن و پنهان گشتن دانه در زیر زمین است

دانه تا نیست نشود رستاخیز و تولدی دیگر نمی یابد ...



 
تو را دوست می دارم ...
ساعت ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٤/٦  

طرف ما شب نیست

صدا با سکوت آشتی نمی کند

کلمات انتظار می کشند

من با تو تنها نیستم هیچ کس با هیچ کس تنها نیست ...

شب از ستاره ها تنها تر است

طرف ما شب نیست

چخماق ها در کنار فیتیله ها بی طاقتند

خشم کوچه در مشت توست

در لبان تو شعر روشن صیقل می خورد

من تو را دوست میدارم و شب از تاریکی خود وحشت میکند ...



 
...
ساعت ٩:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۳/٥  

می دونم که تنهام نمی ذاری عشق کوچولوی من

حتی اگه همه تنهام بذارن ....



 
يک عاشقانه زيبا ...
ساعت ٤:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٢/٢٤  

ابر می بارد و من می شوم از یار جدا

چون کنم دل به چنین روز ز دلدار جدا

ابر و باران و من و یار ستاده به وداع

من جدا گریه کنان ابر جدا  یار جدا

سبزه نوخیز و هوا خرم و بستان سر سبز

زاغک روی سیه مانده زگل زار جدا

نعمت دیده نخواهم که بماند پس از این

مانده چون دیده از آن نعمت دیدار جدا

حسن تو دیر نپاید که ز خسرو رفتی

گل بسی دیر نماند چو شد از خار جدا ...

                 امیر خسرو دهلوی